نگاهم باور نمی کند این سردی نگاهت را... تمام گرمای وجودم را که در تک تک واژه هایم ریخته بودم نابود کرذی... راست می گفتی! مدت هاست خطوط سخنم را آنقدر محصور کرده ام که مبادا به کسی بر خورد کند و اکنون واژه هایم را هزار بار مرور کرده ام تا نکند همین نگاه سرد منت بارت را هم قسطی به من بفروشی!... و کجا رفت ان مانور های شکننده ای که می گفتی قدر هزاران کتاب بر ذهن آشفته ات یورش می برند؟ و کجا رفت آن ذهن آشفته ای که به من ارامش می داد...؟ تو مردی! مرگی پیش از مرگ!... وای کاش مرده بودی که اینچنین رکود سخنان طلایی ات را نظاره گر نباشم... که نبینم نقدینگی بی رحمی ات را لای وام های "روشنفکرانه" ات... و کاش می مردی ولی این دنیا تو را هم مجذوب زیبایی های کاغذی اش نمی کرد... کاش می مردی ولی آن روز نمی گفتی " نمی دانم خدا هست یا نه..." کاش آن عقلی که واژه ی " خدا" را " مقدس" می شمرد انکارش نمی کرد، ندیدش نمی گرفت ، تقدسش را خاکمال نمی کرد... و من فقط پی خلوتی بودم تا کس نبیند که چه حقیرانه بغضم را در سوگ دوست پوشالی ام می شکنم... تا دیگر " مجبور " نباشم دنیای رو به زوالت را ببینم... تا نخواهم به معاون مهربان مدرسه لبخندی به تصنع نگاهت بزنم که اشک هایم را نبیند تو مُردی تا من باور کنم بهار می تواند برای همیشه به زمستانی تبدیل شود فقط برای خوابیدن... صدای مهیب طوفان را شنیدی و گمان کردی نغمه ی لالایی قشنگی ست، و خوابیدی... و خوابیدی تا باور کنم دیگر به اتوبان پر سر و صدا نمی خندی و دیگر نمی گویی " خدا" "مقدس" است... از تو ممنونم! که به من اثبات کردی روح ساده ی ساکت وحشی یک " تغییر" را...
+
نوشته شده در سوم مرداد 1387ساعت 17:50 توسط اروند
|

دلم لک زده بود ... برای نوشتن ، برای خندیدن ، برای همه چیز... وحالا دلم پر است از لکه های رنگارنگ، یکی مرا دریابد! منی که معصومیتم را لابه لای سایت و بوق و ساختمان های بلند گم کرده ام! از همان وقتی که عقلم شروع کرد به " فهمیدن" شاید... و من از این فهمیدن بیزارم! یکی مرا در یابد که دارم غرق می شوم! این زندگی ماشینی دارد مرا هم همرنگ خود می کند نه! من دوست ندارم افکار ماشینی را! دوست ندارم احساسات خشک مانده و برنامه ریزی شده را دوست دارم خودم باشم! خود معصومی که وقتی متولد شدم بودم... _چرا فکر می کنی دیگران اجازه نمی دهند خودت باشی؟ _ نمی دانم! _ مسخره ات می کنند؟ _بلی! _ به تو می خندند؟ _ بلی! _ خرد می شوی؟ _بلی!... و من خوب می دانم که چه قدر بیزارم از تمسخر... از این بغض کهنه بیزارم... از خودم بیزارم که مثل شیشه ی پنجره زود می شکنم... از بیزاری هم بیزارم! و حالاست که معنای " تناقض" را در وجودم حس می کنم... یکی مرا در یابد! انگار با انسان ها به مشکل بزرگی بر خورده ام! هیچ پلیسی نیست تا جریمه شان کند؟ تا بگوید که از چراغ قرمز حریمم عبور کرده اند؟ اینجا ورود ممنوع است ! اینجا جای آنها نیست... اتاق بیزاری قلبم دیگر جا ندارد! اینجا ورود ممنوع بود زمانی... ورود ممنوع بود زمانی... بود... خدایا مرا دریاب!
+
نوشته شده در بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:39 توسط اروند
|

خدایا! آنکه تورا دارد چه ندارد!
و آنکه تو را ندارد چه دارد؟! چند وقته ننوشتم؟ بیش تر از یه ماه! خودمم خسته شدم از این سکوت...می خواستم همیشه حرفی برای گفتن داشته باشم، می خواستم برای دل خودم زندگی کنم ، می خواستم با همه دوست باشم ، مثل همه کس باشم در عین اینکه هیچ کس مثل من نیس ،می خواستم...می خواستم اما نشد! شاید یاد گرفتم که همیشه نباید حرف زد و سکوت همیشه بد نیست و گاهی لازمه برای کس دیگه ای زندگی کنی و گاهی می تونی مثله هیچ کس نباشی و همه مثله تو باشن و لازمه بنویسی! کاش مي دانستي من سکوتم حرف است حرف هايم حرف است کاش مي دانستي مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
خنده هايم خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدی
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد...
+
نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 16:18 توسط اروند
|

دلم می خواهد کلمات را روی کاغذ پیاده کنم اما نمی دانم چه گونه ، انگار نوشتن را فراموش کرده ام و راه و رسم بازی با واژه ها از یادم رفته است... چه باید بگویم و از کجا باید بگویم؟ نه ...هیچ بایدی در کار نیست! جمله ام را اصلاح می کنم : چه می خواهم بگویم ؟؟؟نمی دانم !نمی دانم ! زبانم در دهان باز بسته ست! قفل شده ام... گیج ، منگ...کسی کلید این قفل "نگفتن " را ندارد؟؟ هیچ پزشکی نیست تا تجویز کند دارویی را؟؟... گر پنجره ای از پی دیدار گشودم ،افسوس که بر سینه ی دیوار گشودم! گفتم به سرا پرده ی خورشید زنم راه ،دالان به سیه چال شب تار گشودم... جز ناله به دامان فضا هیچ نیاویخت ، زانگه که زبان از پی گفتار گشودم! جز ناله به دامان فضا هیچ نیاویخت... (س.بهبهانی)
+
نوشته شده در پنجم آبان 1386ساعت 16:40 توسط اروند
|

بارون می خوره تو صورتم ، ماشینا دارن تو اتوبان حرکت می کنن،
منم هم دارم خیس می شم وهم دارم حرکت می کنم...همه چیز جریان داره ... پدرم می گفت ادمای بزرگ کسایی هستن که به هر چیزی نگاه کنن ، اونو زیبا ببینن و زیبایی هر جسمی رو درک کنن ... با عالم و آدم دعوام شده...چشای خودم هم بارونیه و مثله این ماشینا تو اتوبان صورتم می باره و سر می خوره...چه طور می شه زیبا دید؟ ــ"چه طور ممکنه آدم به یه درخت نصفه که شاخ و برگش ریختن و فقط ریشه ی خشکیده ش تو خاکه ، بگه "زیبا"... یا مثلا چه طوری یه نفر می تونه جدول کنار خیابون رو زیبا خطاب کنه و گل و لای توی باغچه رو زیبا بشماره و سطل آشغالو زیبا ببینه و چه می دونم ! به همه چی بگه "قشنگ"؟ چه طور می شه غم های دنیا رو نادیده گرفت؟ **** ـــ "بابا! می گم چه طور می شه غم های دنیا روندید و به همه چیز خندید و قشنگ بودن زندگی رو درک کرد؟" ــ خوب و بدی حوادث بستگی به تعبیر ما از اونا داره... هیچ حادثه ای "خوب" یا "بد" نیست...این تحلیل ماست که به چیزی "زیبا" می گه و به چیز دیگه ای "زشت"...یه چیزی شادش می کنه و یه چیزی ناراحت... از این به بعد تمرین کن که همه چیز تو رو شاد کنه و قسمت مثبت هر اتفاق رو ببینی واز غم های پیش پا افتاده نرنجی. نمی گم غصه نخور ،می گم برای بی اهمیت ها غصه نخور! والا اگه غصه خوردن و "غم" وجود نداشت که هیچ انسانی معنای شادی رو درک نمی کرد!" آره ! بابام منو از تو فکرم کشید بیرون و درخت کهنه رو نشونم داد و گفت : "ببین! خیلی خوشگله چون نشون می ده بعد از گذشت سالها از عمرش ،بعد از اینکه همه ی میوه ها و شاخ و برگاشو از دست داده ، ریشه ش هنوز تو خاکه و خودشو سر فراز نگه داشته..."! ـ وقتی می تونی یه آدم بزرگ منش بشی که همه چیز رو با دریچه ای ببینی که زیباست ،زیبا می بینه و زیبا تفکر می کنه... و از اون موقع به بعد من توی هر اتفاق بد و چیز زشتی دنبال یه نکته ی مثبت می گردم ... به دکل برق نگاه می کنم و می گم "به به! عجب عظمتی!" اشکامو پاک نمی کنم چون زیبا هستند! همچنان به زیبایی بارون و اتوبان که هر دو جریان دارن فکر می کنم و سعی می کنم دعواهای امروز رو از یاد ببرم... نگو "مسخره س "... نگو "الکی خوش"...نگاه کن و لذت ببر ، چون زندگی فرصت بزرگیه ...
+
نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:40 توسط اروند
|

روز دومه که میرم مصلی...تو اون شلوغی ، یه پسر جوون با شلوار جین تنگ و مو های فشن بهم تعنه زد، برگشت ازم عذر خواهی کنه که صورت خیسش منو متاثر کرد...داشت گریه می کرد! این تعنه رو شاید اگه تو خیابون میزد دیگران ومن "لات" خطابش می کردیم... برای هزارمین بار بهم ثابت شد که "به قیافه نیس! به دله!" و به بعضیا سخت می شه ثابت کرد این "به دل بودن "رو...
+
نوشته شده در سیزدهم مهر 1386ساعت 0:32 توسط اروند

یادمه پارسالو، اولین باری که رفتم احیا! اونقدر بهت کرده بودم که فقط مات و مبهوت به مردم خیره شده بودم، از این صحنه ها کم ندیده بودم ،اما این یکی فرق داشت، هوا سرد بود و ساعت دو بود و مداح تازه نفس می خوند و مردم تازه نفس تر زمزمه می کردن... جماعت دعا به دست بودن و شاید هم دست به دعا...! ولی وقتی کفشامو در آوردمو و نشستم لای مردم ، گوشمو سپردم به صدای قشنگ مداح،واقعا سپردم ، نه مثل مادری که بچه شو به مهد کودک می سپره ، مثل آدمی که دل می سپره...اینجاس که معنای سپردن فرق می کنه با اون چیزی که ما ازش استفاده می کنیم ، گوشمو سپردم به مداح و دلمو به خدا...! قاتیشون شدم بد فرم! اونقدر قاتی شدم که اشکام از پشت پرده ی چشمام بیرون لغزیدن و ...دل من یه دنیا حرف داشت!
+
نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 23:49 توسط اروند

اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نکردم "روزای شب احیا" رو رو کاغذ پیاده کنم... آره ، "روز"، چون روشن بود مثله روز ،بیدار بود مثله روز ،انگار تلفیقی بود از آرامش شب و جاری بودن روز ... زیبایی شب و تلاطم روز...تاریکی شب و روشنی روز...نه شب بود نه روز! انگار نمی شد با واحد های ساده ی زمان اونو سنجید! اونقدر حقیقی که اولش باورم نشد ساعت یکه...یک شب! نمی دونم "یک بودن ساعت"رو باورم نشد یا این سیل جمعیت مشکی پوش... هر چی بود "زیبایی"بود،مثله یه خواب بود، یه خواب که همه توش مومن شده بودن،با خودم گفتم کاش دوربینمو میاوردم، آخه اونجا پر از سوژه بود... به خودم فحش دادم که "بدبخت! اینا سوژه نیستن! حقیقتن! مثله تاریکی شب روشنه ن!" نه..نشد! مگه می شد از کنار این صحنه ها گذشت؟ با دوربین دیجیتالی مشکل حل نمی شد، باید دوربین دلمو روشن می کردم تا این صحنه ها رو واسه همیشه توش نگه داره...
+
نوشته شده در دهم مهر 1386ساعت 23:3 توسط اروند

ـ از اشتباه نترس! همین اشتباه آدم بود که جهان را به راه انداخت...
ـ اما آدم و حوا از بهشت اخراج شدند! ـو یک روز بر می گردند و این بار معجزه ی آسمان و جهان را می شناسند!خدا وقتی توجه انها را به درخت معرفت نیک و بد جلب می کرد می دانست که چه می کند!اگر نمی خواست آنها از آن بخورند هیچ نمی گفت... ـ پس چرا گفت؟ ـ تا جهان را به حرکت در آورد! بریدا ـ پاولو کوءلیو
+
نوشته شده در هجدهم شهریور 1386ساعت 17:33 توسط اروند

بی هیچ حرف بی هیچ مقدمه
آغاز می کنم آغاز نوشتن را...
+
نوشته شده در ششم شهریور 1386ساعت 16:37 توسط اروند
|
